در درون سینه ام آهی نوایم میزند
کز چه مینالی چنین افگار و خسته ای پسر
دست من گیر و توکل کن سپر
در طریق معرفت خواهی که بگذاری قدم
بس که میباید جفا دید و روا داری ستم
چشم خون افشان و جانی دردمند
زین مکن اندیشه بر تو نگذرند
زخمها زان نرگس مستانه میباید کشید
جامه ها زان دردی ی فتانه میباید درید
بحرها از چون برای خاطرش باید گذشت
جامها در سر سرای خانه اش بایدشکست
عقل و علم و صبر و دانش گر کنی ره توشه ات
هیچ خواهی دست گرفتن بعد از اینها توبه ات
گر هزارو یک هنر داری مشو غره به خود
کز برای پوپکان باغ او این سیم و زر چیزی نبد
گر چو خواهی در ره توفیق بگذاری قدم
بس توکل بایدت گر میرود صدها ستم
۸۵/۶/۲۳
حسین فلاح
دردی است درد دل که علاجش نمیشود
زهری است خون دل که تمامش نمیشود
جانی است دست تو که فتاده به درګهت
سحری است رمز دل که به اوراد هم نمیشود
پایی است کوفتاده ز رفتن به منزلت
راهی است که جز به سرودن فنا نمیشود
کامی است که شهد لبت کامران کند
دامی است که جز به آتش خرمن رها نمیشود
آهی است که به معراج میرود همه شب
نامی است که به مفلسی و اسیری صدا نمیشود
حسین فللاح
۸۵/۴/۲۹
بی دلان را غم عشق و غم دلدار نماند
نفس صبحگه و بوسه گه یار نماند
بی نصیب نگهی روز و شبی سر کردند
قطعه ای از غزل حافظ و عطار نماند
آب در هاون و دل دل کردند
ذرهای از قدم و همتشان جای نماند
با فریب و گنه و جلوه گری سر کردند
جلوهای از نگه جلوه گر یار نماند
داد را تاب نیاوردن و فریاد زدند
جرعهای از سخن و مردی عیار نماند
ساقی از بس ز عنان باده به کف باخته بود
جامی از بادهی او در برش هیهات نماند
جان سالم ز تسلی که برد سودایی
عاشقان را ضرر و محنت ایام نماند
حسین فلاح
82/9/12