بگذار تا بگریم چون ابر در بهاران
کز سنگ ناله خیزد روز وداع یاران
... و سرانجام به آخر رسید . چهارسال گذشت . چهار سال پر از فراز و نشیب ، پر از قهر و آشتی ، پر از کینه توزیها و رفاقت ها ، پر از شکست و پیروزی ، اضطراب های شب امتحان ، گرفتن نمرات خوب ، پاس کردن ها ، حذف کردن ها ، افتادن ها ... همه و همه گذشت . دیروز... پنجم تیرماه سال یک هزار و سیصد و هشتاد و پنج ، اکثر بچه های مترجمی زبان ورودی 81 فارغ التحصیل شدند ...
بچه ها در حیاط دانشگاه گردهم آمده بودند و با هم عکس هایی به یادگار گرفتند . خیلی ها شاید دیگر چشمشان به چشم هم نیفتد . تنها عکس ها و فیلم هاست که یادآور خاطره ها خواهد بود . خاطرات تلخ و شیرین از چهار سال با هم بودن ، دوست داشتن و نداشتن ... . بچه ها با هم روبوسی می کردند . یکدیگر را در آغوش می فشردند . چند نفری هم اشک از دیدگانشان سرازیر شده بود . صحنه ی تلخی بود . لحظه ی وداع . حس و حال غریبی داشتم . به گمانم خیلی ها مثل منم بودند . چهار سال گذشت و قدرش را ندانستیم . قدر لحظات ، قدر رفاقت ها و ...
دانشگاه برای من جایی بود نه تنها برای کسب علم ( که خوب چیزی توی این کله ما نرفت !) ، بلکه برای یافتن دوستان خوب ، آشنایی با محیطی جدید ، گرم ، صمیمی ، محتاط ، پرشور و واقعی . و در یک کلام : زندگی . درسهای بسیاری گرفتم . این مرحله از حیات و زندگی هم گذشت ...
( اگه شعر درست یادم مونده باشه ، یه چیزی تو این مایه ها . چه ربطی داره ! )
آری آری زندگی زیباست .
زندگی آتشگهی دیرینه پا برجاست .
گر بیفروزیش ، رقص شعله اش در هر کران پیداست .
ور نه خاموش است و خاموشی گناه ماست .
انشالله تک تک همکلاسیهای عزیزم به آرزوهاشان هر چی که باشد ، برسند .
دوستان بیاییم این وبلاگ ( وبلاگ خودمان) را محیطی کنیم برای ارتباط مستمر دانشجویانی که فارغ التحصیل شده اند . ( بروبچز خودمون ). امیدوارم بقیه ی همکلاسیهای عزیزمان هم به جمع ما بپیوندند . شماهایی که عضو وبلاگ هستید ، به دوستانتان که در جمع نویسندگان وبلاگ نیستند ، راهنمایی کنید تا به یاری خدا تمامی بچه های مترجمی زبان ورودی 81 دانشگاه آزاد اسلامی واحد رشت ، نامشان به عنوان یکی از نویسندگان وبلاگ در ای جا قید شود . همه ی شما عزیزان را دوست دارم و برای موفقیتتان دعا می کنم . ما راحلال کنید .